آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

قندعسل مامان

از مهربونیات میگم

قربون این همه ناز و ادای تو بشم من، اینقدر با ناز حرف میزنی و مهربونی که بعضی وقتا حسابی توی بغلم له میشی . وقتی با یه عالمه ناز میگی مامان جوووون دلم ضعف میره. وقتی کوچکترین زخمی که روی دستمه را با ناراحتی نشون میدی و همراه با گریه ی الکی میگی مامان و بوسش میکنی از خوشحالی اشک توی چشمام جمع میشه.  جمعه باباجون از سفر برگشتند و تو همین که باباجونو دیدی پریدی بغلشون و هیچ کسی اجازه نداشت به شما نزدیک بشه،حتی اگه مامان جون که عاشقشی نگاهت میکردند اعتراض میکردی.میخواستی بعد از یک هفته یه دل سیر باباجونتو بیبینی.خوشحالم که اطرافیانتو به خاطر خودشون دوست داری،نه به خاطر هدیه و چیزایی که بهت میدن. خیلی با سخاوتی و ...
28 آذر 1391

دندان پانزدهم و واکسن 18 ماهگی

سلام قندعسل شیطون بلای مامان.به قدری شیطون و بازیگوش شدی که کمتر میتونم بنویسم. دوشنبه 13 آذر برای اولین بار تنهایی رفتیم واکسن زدیم.خیلییی استرس داشتم چون همیشه بابا هم بود ولی این دفعه کار داشتند و مجبور شدیم دوتایی بریم و خودم بگیرمت تا واکسنتو بزنند.الهی بمیرم خیلی گریه کردی ولی تا اومدیم تو ماشین آروم شدی و تو خونه هم تا ساعت 4 مشکلی نبود و راه میرفتی ولی بعدش تا دو روز راه نرفتی. شب اول خیلی تب داشتی ولی خدا رو شکر روز دوم تبت خیلی کم بود.آخیییشش دیگه رفت تا 6 سالگی. 15آذر هم سومین سالگرد ازدواج من و بابا بود.که یه جشن کوچیک سه نفره داشتیم. 20آذر هم پانزدهمین مرواریدت جوونه زد(نیش سمت راست).مبارکت باشه پسر صبور مام...
23 آذر 1391

از همه جا

سلام شاهزاده کوچولوی مامان.بالاخره حس نوشتن اومد و گفتم تا نرفته یه کمی از کارای جدیدت برات بنویسم. اول بگم تعطیلات هفته پیش رفتیم تهران خونه عمه اکرم و عمه زهرای من،چون تاسوعا،عاشورا بود که جایی نمیشد رفت،عزاداری درست و حسابی هم ندیدیم.ظهر عاشورا با عمه زهرا و همسرشون و حلما جون رفتیم مسجد،که پیش نماز،نماز ظهر عاشورا را 3رکعت خواند.کلا جالب بودند،سر اذان ظهر هیچ کدوم از دسته ها برای نماز توقف نمیکردند.انگار عزاداری هم یه جور چشم و هم چشمی شده.  خونه عمه اکرمت زدی شیشه ویترینشونو شکوندی و برای اولین بار ما را حسابی شرمنده کردی. خونه عمه من چون با حلما بازی میکردی کمتر اذیت کردی و بهت خوش گذشت. چهارشنبه رفتیم برای واکسن پر استرست، ...
12 آذر 1391

یه توپ دارم ...

این توپو خیلی دوسش داری و میاری میدی به من که روشنش کنم ولی وقتی روشن بشه در میری،یه وقتایی هم که یه جایی گیر بیفتی مثل عکسای زیر میشی.حقم داری آخه صداش فقط از دور خوبه،خیلی هم بدجور میلرزه. اینجا خاموشش کردم  ...
11 آذر 1391

18ماهگی

روزها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم زود میگذره.شاید هم دلیلش خوشیه با تو بودنه عزیزدل مامان. یک سال و نیم مثل برق گذشت. دلم برای نوزادیت تنگ شده ولی خوشحالم که هر روز که میگذره عشق به تو بیشتر میشه و تو مهربونتر و خواستنی تر.                                               18 ماهگیت مبارک جانِ مادر                                                               &...
9 آذر 1391
1